رفته ایم از خویش ... اما جایی نزدیک - تاریخ: 1397/2/10 ساعت: 16:22
فقط چند کوچه و خیابان از هم فاصله داریم اما دوریم ... خیلی دور ... اینجا می نویسم : http://www.6a2i.blogfa.com/
سکانس ِ صد و سی ُ نهم - شغل ِ ناگهانه اَم ... - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 0:05
روز ِ اول ِ کاری َ م است، پنج شنبه که برای مصاحبه آمده بودم هیچ چیز ِ قابل ِ توجهی، توجهم را جلب نکرد، با دیدن ِ پلاک ِ متفاوتشان کنار ِ در دقیقا همان انتظاری را که داشتم از نمای کلی ِ داخل ِ دفتر باید برمی آمد، پنجره های بزرگ و نورگیر، حیاط ِ جمع و جور ِ اتوبوسی و یک درخت ِ توت . و از اینجایی که من...
سکانس ِ صد و چهلُ م - ادامه شغل ِ ناگهانهَ م .. - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 0:05
امروز ، روز ِ سوم است، دهن ِ من را رسما سرویس کرده اند، این دو همکاری که می خواهند چیز یادم دهند و به سرعت ِ نور هم یاد بگیرم ... یکیشان صبح ِ زود می آید و بنای سه بعدی گذاشتن می گذارد و هرچه اطلاعات دارد برایم روی کاغذ می نویسد و من هم باید یاد بگیرم البته خودش هم می گوید که من 100 بار هم برایت توض...
سکانس ِ صد و چهلُ یکم - دل کندن از چهار شنبه تا شنبه ... - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 0:05
+ چهارشنبه در آستانه ی دل کندن از گذشته اَم، چند روزی را به خودم استراحت میدهم، به دور از همه ی فکر کردن ها، به دور از همه ی آشوب ها و جنجال هایی که نصفه شب ها یقه ی لباسم را می گیرد و خِرکشم می کند به گذشته ! پرتم می کند آن وسط هایش که عمقش زیاد است و با دست و پا زدن و وحشت خودم را بیرون می کشم و م...
سکانس ِ صد و چهل ُ دوم - حرف زدن در عصر ِ شهریور - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 0:05
+ ایده ها دور ِ سرم مثل ِ گنجشک می چرخند و جیک جیک می کنند و با اشاره بهم می فهمانند که شادی بیا و ما را بنویس ... اما نمی توانم، مثل ِ رویای دور و محوی نگاهشان می کنم و حسرت در دو تیله ی مشکی ِ چشمانم موج میزند، نمی توانم ایده ها را بغلشان کنم و نازشان دهم و بگویم آرام باشید عزیز ِ جان هایم، می نوی...
سکانس ِ صد و چهلُ سوم - ساعتی میان ِ شهریور و پاییز - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 0:05
باید یک نفر باشد، دست ِ مرا بگیرد، ببرد توی کوچه ی قدیمی ِ کودکی هایم، همان خانه ی پر اسرار ، که به نظر ِ من تمام قصه های شگفت انگیز ِ دنیا را توی دل ِ دیوارهایش جا داده بود ! باید یک نفر باشد، دست ِ مرا بگیرد و ببرد داخل ِ همین خانه و منتظر باشد آن اتفاق بی نظیر بیافتد. دست ِ شب بوها، کاج ها و گل ه...
سکانس ِ صد و چهلُ چهارم - درها که گُم می شوند چکار کنیم ... - تاریخ: 1396/6/31 ساعت: 0:05
وسط ِ کوچه هراسان ایستاده اَم، دسته کلیدها را توی مشتم فشار میدهم و صدای بهم خوردنشان مثل ِ ناقوس ِ کلیسا توی هوا می پیچد، خانه ها را نگاه می کنم، درهایشان را، هیچ کدام آشنا نیستند، اما کوچه همان است، خیابان همان است، درخت ها همان، تیر ِ چراغ برق هم، انگاری گم شده اَم، اما در جایی که می شناسم، وحشیا...
سکانس ِ صد و بیستُ نهم - تپش های قلبم، کجایید ؟ - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:31
دلم برای تپش های قلبم تنگ شده است، برای تاپ تاپ کردن ِ پر از هیجانش، برای ذوق کردن هایش، برای وقت هایی که گرومپ گرومپ زیر ِ گلویم میزد و صدایش را می شنیدم و زیر ِ چشمی آدم ها را نگاه می کردم که نکند صدای قلبم را بشنوند، نکند بفهمند زنده اَم ... نکند کمر به قتلم ببندند، دلم برای همه ی آن فوبیاهای مسخ...
سکانس ِ صد و سی ُم - قاصدک ها می آیند ... - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:31
شاید سال ها بعد که خودم این پست را بخوانم باورم نشود ... باورم نشود روزی که رفتم کنار ِ دریاچه و آن دوتا قاصدک را فوت کردم، فردایش در ِ خانه را باز کردم و دیدم دو تا قاصدک پشت ِ در انتظارم را می کشند ! پشت ِ در نشسته بودند تا پیغامش را برسانند ؟ از طرف خودش است دیگر ؟ یا نه ... قاصدک های ِ خودم برای...
سکانس ِ صد و سی ُ یکم - عکس هایی که با باد ِ عصر میافتند .... - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:31
صدای افتادن ِ یکی از عکس ها سرم را کج می کند و بر می گردم، جای ِ خالی َ ش را نگاه می کنم و سعی می کنم یادم بیاید کدام عکس افتاده است، هر بار چسپ ِ نواری را برمیدارم و با سماجت به پشت ِ عکس ها میزنم و می چسپانم به دیوار و هر بار زودتر از قبل عکسها خودشان را از تن ِ دیوار جدا می کنند، رها می شوند و با...
سکانس ِ صد و سی ُ دوم - نامه هایی که تمام نمی شوند ! - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:31
در حال ِ نامه نوشتن برایت، بافته ی موهایم روی شانه ی چپم آویزان مانده اند ... و قفسی که در ندارد و پرنده اَش تا ابد، درونش زندانیست !
سکانس ِ صد و سی ُ سوم - روح هایی که نمی خوابند ! - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:31
گاهی که جسمم خوابیده، روحم بی سر و صدا بلند می شود، بالای سرِ جسمم می نشیند و بنای ِ فکر کردن می گذارد، دور ِ عالم می گردد، دور ِ خواسته هایم، دور ِ دوست داشتنی هایم، بعد که جسمم خستگی در می کند و بیدار می شود، روحم برمی گردد، می آید سر ِ جایش ! با همه ی فکرهایش، دیده و ندیده هایش، بعد از یک خواب ِ ...
سکانس ِ صد و سی ُ چهارم - دخترانی که پشت ِ تپه ای از جسد ِ عزیزترین هایشان سنگر می گیرند ! - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:31
دو ماه ِ دیگر دقیقا یک سال ِ تمام است که رفته است، آن اوایل فقط می خواند، برای آنکه نُت های خفه شده در سینه اَش هوا را لمس کنند، بعدش تک تیرانداز شد، بعدش نشت پشت ِ جیپ هایی پر از دخترانی با موهای بافته که غصه هایشان را لای ِ موها می بافند و اشک هایشان را با گلوله ها دَر می کنند، گمان می کردیم بعد ا...
سکانس ِ صد و سیُ پنجم - زنستان - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:31
به گمانم سال های خیلی قبل در آن کشور ِ بی نظیر ِ کوچک و مملوء از دختران زندگی کرده ایم، میان ِ تکامل ِ بی نظیری از روح و جسم، به گمانم 2000 سال ِ قبل، میان ِ زنانی بوده ایم که ما را به بِکرزایی به دنیا آورده اند، جقدر دلنشین است فکر کردن به این دوران، اما نه ... این همه وحشی گری، این همه تندخویی، ای...
سکانس ِ صد و سیُ ششم - کفشدوزک هایی که آرزو می برند - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:31
کوچک که بودم، کفشدوزک ها را کف ِ دستم می گذاشتم و و زُل میزدم بهشان و وقتی از انگشت هایم بالا می رفتند، دستم را رو به آسمان می گرفتم و تند و تند می گفتم : کفشدوزکم اگه به آرزوم میرسم پرواز کن، اگه نمیرسم پرواز نکن ... و هیچ آرزویی به ذهنم نمیرسید، فقط تند و تند می گفتم : آرزوم، آرزوم ! و کفشدوزک که ...
سکانس ِ صد و سیُ هفتم- از دیالوگ های شخصیت هام - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:31
- کتابا از نخونده شدن خسته شدن جناب سروان، خسته ... حافظ خسته شده از نخونده شدن ، مولانا خسته شده از نخونده شدن ! خسته ! تاريخ دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۶سـاعت 3:54 AM شادی| |
سکانس ِ صد و سی ُ هشتم - یک ابدیت ِ تدریجی - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 2:31
خوب نیستم، آنقدر که نه مزرعه های طلایی رنگ ِ گندم به وجدم می آورند نه هیاهوی خیابان های پر تابستان، فکر می کردم با آمدن ِ تابستان حالم خوب می شود، دوباره پر می شوم از حس ِ خیس شدن ِ پاها، شمعدانی ها، گرمای سر ِ ظهر که پهن می شود کف ِ حیاط و عصرهای پر کتاب ! در یک نوسان ِ اَبدی ِ حال بهم زن گیر کرده ...
سکانس صدُ هفدهم - حرفی، شعری، که عاشقی یاد می دهد ! - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 15:33
مزن ز چون و چرا دم که بنده مقبل ، قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت ... یک نفر باشد که در این روزهای دلنشین برایمان این بیت از حافظ را از دل و جان بخواند ... اگر می نوشتی، می خواندی، نامه میدادی، این شعر را همه چیز یک جور ِ زیبا و بی نظیری فرق می کرد ... زیباترین بیت ِ این روزهای من ... هیچ
سکانس صدُ هجدهم - دست های رنج دیده داستان می شوند ... - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 15:33
کاش یک نفر موقع ِ آشنایی از ما بپرسد که با چند نفر گپ و گوی عاشقانه داشته اید و ما با چشم های برق زده و دل های ویلی ویلی شده بگوییم جانم به قربانتان ما دوست زیاد داریم اما گپ و گوی عاشقانه نداشته ایم و او همچون از بال ِ ابرها پرواز کنان برود تا سیاره ی خندیدن و برگردد و برایمان حافظ بخواند ... ا
سکانس صدُ نوزدهم - اسم ها که گناهی ندارند ... - تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 15:33
هیچ کداممان نمیدانیم چه ظلمی در حق ِ همدیگر می کنیم ... هیچ کداممان نمیدانیم چه اندازه بی رحم و ترسناکیم ... نمیدانیم وقتی اسم ِ پسرمان را انتخاب می کنیم ... نمیدانیم وقتی اسم ِ دخترمان را انتخاب می کنیم ... و بعد در هیاهوی زندگی ِ عاشقانه صدایشان می کنیم و انتظار داریم نقش ِ معشوق ِ از دست رفته م