سکانس ِ صدُ بیستم - روزی که به دنیا آمدن می شود !
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 15:33
مگر می شود نیم روز ِ بیست ِ فروردین این همه دلنشین و دوست داشتنی باشد، اول ِ صبح باشد و شمعدانی و بوی نای ِ ریحان ِ تازه و نسیم و قدم هایی که شهر را دور می زنند و مادری که اولین یار می شود ... و بادی که دل می لرزاند و مو پریشان می کند ... اما نیمه ی بعدش ... مثل ِ همه ی این سال ها نبود، غریب بود،
سکانس ِ صدُ بیست و یکم - قاصدک هایی که نشانی پیدا می کنند !
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 15:33
من که آدرس ِ خانه اَت را نمی دانم، نامه هایم را روی هم چیده اَم به امید ِ نشانی ِ کمرنگی از تو، امروز رفتم آن ور ِ رودخانه، دشتی پر از قاصدک برای آدم هایی که معشوق هایی بی نشانی دارند پشت ِ درخت ها خودش را قایم کرده، رفتم و سایه ها را کنار زدم، دشت ِ قاصدک زیر نور ِ آفتاب می درخشید، با وسواس می گ
سکانس ِ صدُ بیست و دوم - نسترن های خوش صدا ...
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 15:33
آنقدر قشنگ صدایم می کند که برای چند لحظه حواسم از کلاس پرت می شود و مدام طنین ِ صدایش را مرور می کنم و مثل ِ خودش توی ذهنم خودم را صدا میزنم و کیف می کنم .... اصلا مگر می شود دوستش نداشت، مگر می شود شادی گفتنش را قورت نداد، با آن تُن ِ صدای دوست داشتنی ... کاش میشد بروم کنارش و آرام در ِ گوشش بگوی
سکانس ِ صدُ بیست و سوم - قصه ها و کلماتی که شادی را ذوق زده می کنند ...
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 15:33
نوشتن برایم ماجراجویی است، اینکه نمی دانم بعدش چه می شود و در آخر چه بر سر ِ شخصیت هایم می آید شوکه اَم می کند، و هیجان زده بدون ِ اینکه بدانم چه چیزهایی سر ِ راه ِ کلماتم هست می نویسم و با شگفت چشم می دوزم به عاقبت ِ ماجرایی که دلم نمی خواهد تمام شود ... اما در دنیای من این من نیستم که داستان های
سکانس ِ صد و بیست و چهارم - چرا نمی روی از دل و از جان ...
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 15:33
این شعر فهمیدن ها ، موسیقی فهمیدن ها ، سوز ِ کلمات را شناختن ها همه ی اینها آدم را می ترسانند ، حافظ خواندن ها و آه کشیدن ها میدانم عشق است و انکارش می کنم ، انکارت می کنم ... انکار تاريخ جمعه دوازدهم خرداد ۱۳۹۶سـاعت 11:58 AM شادی| |
سکانس ِ صد و بیست و پنجم - نیستی و جهان هنوز هم پیش می رود !
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 15:33
برای من از تمام ِ دلخوشی های جهان، همین بس که نگران ِ تو باشم ....
سکانس ِ صد و بیست و ششم - مردهای درون ِ آیینه تنها هستند ... خیلی تنها !
-
تاریخ: 1396/3/24 ساعت: 15:33
داشتم فکر می کردم مردی که روبروی آیینه می ایستد چه می بیند، دلم فقط یک همزاد پنداری ِ قشنگ می خواست، بعدش جلوی آیینه ایستادم، فکر کردم که ته ریش دارم، موهای سرم بالای گوشم جمع شده اند و کنار ِ شقیقه هایم به صورت ِ خیلی جذابی سفید شده اند، بعد چین های روی پیشانی و گوشه ی چشم ها، فکر کردم مردی که تو