روز ِ اول ِ کاری َ م است، پنج شنبه که برای مصاحبه آمده بودم هیچ چیز ِ قابل ِ توجهی، توجهم را جلب نکرد، با
دیدن ِ پلاک ِ متفاوتشان کنار ِ در دقیقا همان انتظاری را که داشتم از نمای کلی ِ داخل ِ دفتر باید برمی آمد، پنجره
های بزرگ و نورگیر، حیاط ِ جمع و جور ِ اتوبوسی و یک درخت ِ توت . و از اینجایی که من نشسته اَم همین
درخت ِ توت پیداست و تابلویی که انگار به دلشان ننشسته و تکیه اَش داده اند به دیوار ادامه مطلب
امروز ، روز ِ سوم است، دهن ِ من را رسما سرویس کرده اند، این دو همکاری که می خواهند چیز یادم دهند و به
سرعت ِ نور هم یاد بگیرم ... یکیشان صبح ِ زود می آید و بنای سه بعدی گذاشتن می گذارد و هرچه اطلاعات
دارد برایم روی کاغذ می نویسد و من هم باید یاد بگیرم البته خودش هم می گوید که من 100 بار هم برایت
توضیح میدهم فقط یاد بگیر، خب مشخص است من مجبورم همه ی توانم را جمع کنم و سرم را توی لپ تاپ
فرو کنم کهادامه مطلب
+ چهارشنبه
در آستانه ی دل کندن از گذشته اَم، چند روزی را به خودم استراحت میدهم، به دور از همه ی فکر کردن ها،
به دور از همه ی آشوب ها و جنجال هایی که نصفه شب ها یقه ی لباسم را می گیرد و خِرکشم می کند به
گذشته ! پرتم می کند آن وسط هایش که عمقش زیاد است و با دست و پا زدن و وحشت خودم را بیرون
می کشم و می بینم توان ِ دل کندنم نیست! می خواهم بروم تا آنسوی شنبه !
همیشه گفته اَم شنبه ها خطرناکند ... مرادامه مطلب
+
ایده ها دور ِ سرم مثل ِ گنجشک می چرخند و جیک جیک می کنند و با اشاره بهم می فهمانند که
شادی بیا و ما را بنویس ...
اما نمی توانم، مثل ِ رویای دور و محوی نگاهشان می کنم و حسرت در دو تیله ی مشکی ِ چشمانم
موج میزند، نمی توانم ایده ها را بغلشان کنم و نازشان دهم و بگویم آرام باشید عزیز ِ جان هایم،
می نویسمتان، صبر داشته باشید، باید خوب پرورده شوید، هنوز زود است، حتی نمی توانم
دستم را به سویشان درازادامه مطلب
باید یک نفر باشد، دست ِ مرا بگیرد، ببرد توی کوچه ی قدیمی ِ کودکی هایم، همان خانه ی پر اسرار ،
که به نظر ِ من تمام قصه های شگفت انگیز ِ دنیا را توی دل ِ دیوارهایش جا داده بود !
باید یک نفر باشد، دست ِ مرا بگیرد و ببرد داخل ِ همین خانه و منتظر باشد آن اتفاق بی نظیر بیافتد.
دست ِ شب بوها، کاج ها و گل های داوودی را توی دستم بگذارد و بگوید : جان ِ تو و جان ِ اینها ...
و من با چشم های درخشان و ستاره ادامه مطلب
وسط ِ کوچه هراسان ایستاده اَم، دسته کلیدها را توی مشتم فشار میدهم و صدای بهم خوردنشان
مثل ِ ناقوس ِ کلیسا توی هوا می پیچد، خانه ها را نگاه می کنم، درهایشان را، هیچ کدام آشنا نیستند،
اما کوچه همان است، خیابان همان است، درخت ها همان، تیر ِ چراغ برق هم، انگاری گم شده اَم،
اما در جایی که می شناسم، وحشیانه به سمت ِ در ِ خانه ها می روم و یکی یکی امتحانشان می کنم،
کلید را جا می اندازم و می چرخانم، این ادامه مطلب
دلم برای تپش های قلبم تنگ شده است، برای تاپ تاپ کردن ِ پر از هیجانش،
برای ذوق کردن هایش، برای وقت هایی که گرومپ گرومپ زیر ِ گلویم میزد و صدایش را
می شنیدم و زیر ِ چشمی آدم ها را نگاه می کردم که نکند صدای قلبم را بشنوند،
نکند بفهمند زنده اَم ... نکند کمر به قتلم ببندند، دلم برای همه ی آن فوبیاهای مسخره
تنگ شده است، برای شب هایی که فکر می کردم یکی کمین کرده تا گردن ِ مرا از طنابی که
وسط ِ اتاقم آوادامه مطلب
شاید سال ها بعد که خودم این پست را بخوانم باورم نشود ...
باورم نشود روزی که رفتم کنار ِ دریاچه و آن دوتا قاصدک را فوت کردم،
فردایش در ِ خانه را باز کردم و دیدم دو تا قاصدک پشت ِ در انتظارم را می کشند !
پشت ِ در نشسته بودند تا پیغامش را برسانند ؟
از طرف خودش است دیگر ؟
یا نه ... قاصدک های ِ خودم برای اینکه غمگین نشوم برگشته اند و ادای ِ
نامه رسان های خوشحال را درمی آورند ...
جعبه ای پر از قاصدک داادامه مطلب
صدای افتادن ِ یکی از عکس ها سرم را کج می کند و بر می گردم، جای ِ خالی َ ش را
نگاه می کنم و سعی می کنم یادم بیاید کدام عکس افتاده است، هر بار چسپ ِ نواری را
برمیدارم و با سماجت به پشت ِ عکس ها میزنم و می چسپانم به دیوار و هر بار زودتر از قبل
عکسها خودشان را از تن ِ دیوار جدا می کنند، رها می شوند و بادی که از پنجره به داخل می آید
عکس ها را جا به جا می کند، عکس ها جسارت ِ جدا شدن را دارند، جسارت ِ اادامه مطلب
گاهی که جسمم خوابیده، روحم بی سر و صدا بلند می شود، بالای سرِ جسمم می نشیند و
بنای ِ فکر کردن می گذارد، دور ِ عالم می گردد، دور ِ خواسته هایم، دور ِ دوست داشتنی هایم،
بعد که جسمم خستگی در می کند و بیدار می شود، روحم برمی گردد، می آید سر ِ جایش !
با همه ی فکرهایش، دیده و ندیده هایش، بعد از یک خواب ِ طولانی بیدار می شوم و خسته اَم ...
استراحت می کنم و خسته اَم .. خیلی خسته، کاش روح هم گاهی خوابش میادامه مطلب
دو ماه ِ دیگر دقیقا یک سال ِ تمام است که رفته است، آن اوایل فقط می خواند، برای آنکه نُت های خفه
شده در سینه اَش هوا را لمس کنند، بعدش تک تیرانداز شد، بعدش نشت پشت ِ جیپ هایی پر از دخترانی
با موهای بافته که غصه هایشان را لای ِ موها می بافند و اشک هایشان را با گلوله ها دَر می کنند، گمان
می کردیم بعد از چند ماه دلش را بزند و موهایش را کوتاه کند، موهایش اما بلند شده اند، مثل ِ خودش !
بالای جسد ِ دوستادامه مطلب
به گمانم سال های خیلی قبل در آن کشور ِ بی نظیر ِ کوچک و مملوء از دختران زندگی کرده ایم،
میان ِ تکامل ِ بی نظیری از روح و جسم، به گمانم 2000 سال ِ قبل، میان ِ زنانی بوده ایم که ما را
به بِکرزایی به دنیا آورده اند، جقدر دلنشین است فکر کردن به این دوران، اما نه ...
این همه وحشی گری، این همه تندخویی، این همه ناکاملی در روح نمی تواند میراث ِ آن سال ها باشد!
فکر نکنم در هیچ کدام از زندگی های گذشته اادامه مطلب
کوچک که بودم، کفشدوزک ها را کف ِ دستم می گذاشتم و و زُل میزدم بهشان و وقتی از انگشت هایم
بالا می رفتند، دستم را رو به آسمان می گرفتم و تند و تند می گفتم : کفشدوزکم اگه به آرزوم میرسم
پرواز کن، اگه نمیرسم پرواز نکن ... و هیچ آرزویی به ذهنم نمیرسید، فقط تند و تند می گفتم : آرزوم، آرزوم !
و کفشدوزک که هوا را لمس می کرد پرواز می کرد و گم میشد، بعد از اینکه کفشدوزکم می رفت تازه یادم
می آمد که چرا فادامه مطلب